کوچه پارادوکس

دفترچه یادداشت خورشید سیاه

زندگی لجوج و لجوج زندگی

اسفند۲۷

بهم گفت پاشو :«پاشو!»

سرم رو خم کرده بودم تا اون طوری که گفته بود من رو – کسی که تکالیف فیزیکش رو  انجام نداده – با کمی کتک ادب کنه . تکالیف رو به طور کامل فراموش کرده بودم .تمام شب قبل دنبال آزمایشگاه برا این گوش صاب مرده ( یا همون صاحب مرده ) بودم که که معلوم نبود جزز شنیدن آهنگ توی هندزفری موبایل چه سود دیگه ای داره .

به من گفت :«پاشو!»با لحن دوستانه ای گفت. نه از اون نوعش که احساس کنی یک خنده آزار دهنده زیرشه . بلکه یک جورایی آرامش بخش بود . اما اگر یک ماهی باهاش درس داشتین می فهمیدین زیر این موج آرامش یک سونامی تمام عیار پنهانه . پا شدم . می دونستم توی سرش چیه . اما به همون ۱۰% شانس اعتماد کردم کرده بودم. اما زندگی با من لج کرد و همون کاری رو که می ترسیدم انجام داد. در رو باز کرد و بازوم رو گرفت و به طرف مدیر مدرسه رفت . بهش گفت :«این آقای آل شیخ از وقتی موهاش رو اینجوری کرده تکالیفش رو انجام نداده . » مدیر مدرسه هم برگشت و بهم گفت :«فردا می ری موهات رو نمره ی ۸ می زنی و اگر نه مدرسه نمیای .» موهام رو سیخ کرده بودم تا حداقل روم بشه به خودم توی آینه خیره شم.

گفتم باشه . نه آتیشی توی وجودم افتاد ، نه بغض ، گلوم رو گرفت. فقط خشکی و سیاهی نفرت خاصی توی وجودم موج انداخت . برگشتم سرکلاس. دبیر فیزیک گفت :«کسایی که ننوشتن همین الان بنویسن.» اما من نشستم و دفتری رو که توش گاهی اوقات تراوشات مغزیم رو خالی می کردم رو در آوردم و از طریق دستم ، چرک های سلول های مغزم رو روی کاغذ خالی کردم . حتی بهم گیر می داد جوابش می دادم :«می رو به خاطر ننوشتن مجازات کردین ، پس اگر مجازات هست ، اون چیزی رو که به خاطرش مجازات شدم باید سر پا باشه . »

من هم با زندگی لج کردم .

همون کاری رو که همیشه می کنم.

share :
  • Digg
  • Sphinn
  • Facebook
  • Google
  • Balatarin
  • De.lirio.us
  • Donbaleh
  • friendfeed
  • MySpace
  • Technorati
  • Tumblr
  • TwitThis

کوچه پارادوکس

اسفند۲۶

توی خیابون های مشهد داشتم  قدم می زدم . به خیابون های کثیف مشهد بیشتر از همه ی شهرهای استرلیزه ی کشور عادت دارم.

میبینم بعضی وقت ها ماشینی از جلوم رد می شه . خیلی هاشون همین چند ساعت پیش از کارواش بیرون اومدن . اما بارون بهاری – که معلوم نیست چرا وسط زمستون جانشین برف شده – کل ماشین رو کثیف کرده و درست مثل دیوار های دود گرفته خونه ها و مغازه های کنار خیابون شده .

توی این ۴ روز تعطیلی تمام خیابون رو با پارچه های سیاهی تزیین کردن. نه از اون تزیین هایی که ما اتاقامون به صورت پروژه صد ساله به اجرا می زاریم . بلکه از اون نوعیش که حس زیگیل رو روی بدن ، به آدم می ده و انسان با خودش می گه شاید اینجا یک ماشین حمل فاضلاب روستایی ترکیده .

همین طوری داشتم می رفتم که چشم به تابلو یک کوچه افتاد . روی تابلو نوشته بود :«کوچه شادی»

به تابلو پرچمی چسونده شده بود که تماما سیاه بود و به آدم حس عزاداری رو می داد .

از این پارادوکس خندم گرفت.

به نظرم اومد داخل کوچه بشم ببینم چه خبره .درست در اول کوچه کنار در سفیدی که مال خونه ی دو واحده ای بود ، پارچه ای گذاشته بودند که روش نوشته بود :« مجلس عزای حضرت علی ابن موسی الرضا ، بفرمایید داخل »

همین طوری که داشتم ، توی کوچه راه می رفتم صدای آهنگ و جیغ هایی از فاصله ی ۲۰-۳۰ متری می اومد . وقتی جلوتر رفتم دیدم که از قرار معلوم ملت از این تعطیلی استفبال ویژه ای به عمل آوردن و مراسم عروسی و بزن برقص راه انداختن .

از همون موقع توی ذهنم این عبارت جا افتاد :« کوچه پارادوکس»

کوچه ای که اسمش شادی بود ، اما به غم نشان بود .  کوچه ای که سرش عزاداریه ، تهش عروسی.

share :
  • Digg
  • Sphinn
  • Facebook
  • Google
  • Balatarin
  • De.lirio.us
  • Donbaleh
  • friendfeed
  • MySpace
  • Technorati
  • Tumblr
  • TwitThis