زندگی لجوج و لجوج زندگی
بهم گفت پاشو :«پاشو!»
سرم رو خم کرده بودم تا اون طوری که گفته بود من رو – کسی که تکالیف فیزیکش رو انجام نداده – با کمی کتک ادب کنه . تکالیف رو به طور کامل فراموش کرده بودم .تمام شب قبل دنبال آزمایشگاه برا این گوش صاب مرده ( یا همون صاحب مرده ) بودم که که معلوم نبود جزز شنیدن آهنگ توی هندزفری موبایل چه سود دیگه ای داره .
به من گفت :«پاشو!»با لحن دوستانه ای گفت. نه از اون نوعش که احساس کنی یک خنده آزار دهنده زیرشه . بلکه یک جورایی آرامش بخش بود . اما اگر یک ماهی باهاش درس داشتین می فهمیدین زیر این موج آرامش یک سونامی تمام عیار پنهانه . پا شدم . می دونستم توی سرش چیه . اما به همون ۱۰% شانس اعتماد کردم کرده بودم. اما زندگی با من لج کرد و همون کاری رو که می ترسیدم انجام داد. در رو باز کرد و بازوم رو گرفت و به طرف مدیر مدرسه رفت . بهش گفت :«این آقای آل شیخ از وقتی موهاش رو اینجوری کرده تکالیفش رو انجام نداده . » مدیر مدرسه هم برگشت و بهم گفت :«فردا می ری موهات رو نمره ی ۸ می زنی و اگر نه مدرسه نمیای .» موهام رو سیخ کرده بودم تا حداقل روم بشه به خودم توی آینه خیره شم.
گفتم باشه . نه آتیشی توی وجودم افتاد ، نه بغض ، گلوم رو گرفت. فقط خشکی و سیاهی نفرت خاصی توی وجودم موج انداخت . برگشتم سرکلاس. دبیر فیزیک گفت :«کسایی که ننوشتن همین الان بنویسن.» اما من نشستم و دفتری رو که توش گاهی اوقات تراوشات مغزیم رو خالی می کردم رو در آوردم و از طریق دستم ، چرک های سلول های مغزم رو روی کاغذ خالی کردم . حتی بهم گیر می داد جوابش می دادم :«می رو به خاطر ننوشتن مجازات کردین ، پس اگر مجازات هست ، اون چیزی رو که به خاطرش مجازات شدم باید سر پا باشه . »
من هم با زندگی لج کردم .
همون کاری رو که همیشه می کنم.